تبليغاتX
قلب یخی : 5:3










                                     

                     

 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد


باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد


غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر


با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد


خاك كم آب شده مثل كويري تشنه


شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد


سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد


باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

                       

 

 دلم می گیرد از گفتن، دریغا شهر قلبم را غروبی تیره پوشانده است. تمام  

 پیکرم از سردی شبهای غربت سخت می لرزد، حصار ذهن من آشفته و

تبدار، درونم از حباب لحظه ها سرشار که همچون ضربه ساعت همیشه با

 قدمهای زمان از دور می آید و غم چون زخمه یی بر تار، تمام پیکرم را می

خراشد از جدایی ها و ذهنم در حصار تنگ اندیشه.. صبورم از باور بودن،

غمین از حیرت ماندن، دریغا نمی گویم غمم را با چه کس گویم بگو با من تو

 ای همراز ای همدرد مگر آیا مجال اعتمادی هست؟؟؟

                          دلم می گیرد از گفتن.....

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

                                          السلام علیک یا بنت رسول الله

 

تا فاطمه است و جگر سوخته ی او

با داغ دل لاله کسی کار ندارد

از ناله ی پنهان علی در دل شبها

...پیداست که دل دارد و دلدار ندارد

    

       

از فاطمه اکتفا به نامش نکنید

نشناخته توصیف مقامش نکنید

هر کس که در او محبت زهرا نیست

...علامه اگر هست سلامش نکنید   

                  

                                    

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

        

...

حرف هايی برای نگفتن
چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي آيد
برايش واژه اي نساخته اند،
خودمان هم درست معني اش را نمي فهميم
چيزهايي از جنس دوست داشتن،
خوبي ديگران را خواستن،
غربت وتنهايي.
دلشكستگي،
چشم انتظاري كسي كه حرف دل را بفهمد وزبان دل را بلد باشد
***
چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي آيد
چيزهايي كه نه از جنس حرف وكلامند ونه از جنس…
چيزهايي از جنس نوعي احساس گرم وسبز،
بوي عرق نعناع
بوي كاهگل،
بوي لبخند دختري كه پدرش از سفر برگشته است
بوي قطرات اشك مادري كه چشم به راه تنها پسرش مانده است.
***
چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي آيد
چيزهايي كه پدر،مادر،برادر وخواهرمان هيچ كدام محرمش نيستند
“حرف هايي براي نگفتن”
هي فكر ميكنيم وهي توي خودمان ميرويم
دلمان زيرو رو ميشود،بغض گلويمان را ميگيرد
لبهايمان را مي جويم،
به چشهايمان فشار مي آوريم كه راه اشك را ببنديم
…نميتوانيم،
قطره هاي اشك آرام آرام از چشمهايمان سرازير ميشوند
گونه هايمان سرخ شده اند
چيزهايي توي دلمان هست كه فقط براي خودمان نگه داشته ايم
“حرف هايي براي نگفتن”…

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

              

                آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم 
            

                از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
          
  

                تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
            

            ...   شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

نیایش

خدایم ، خدایم

آه ای خدایم

صدایت می زنم بشنو صدایم

شکنجه گاه این دنیاست جایم

به جرم زندگی این شد سزایم

آه ای خدایم بشنو صدایم

مرا بگذار با این ماجرایم

نمی پرسم چرا این شد سزایم

آه ای خدایم بشنو صدایم 
 

گلویم مانده از فریاد و فریاد

ندارد کس غم مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند 

 به گل های به خون غلتیده سوگند

به مادر سوگوار جاودانه

که داغ نوجوانان دیده سوگند

خدایا حادثه در انتظار است

به هر سو باد وحشی در گذر است

به فکر قتل عام لاله ها باش

که خواب گل به گل کابوس خار است

خدایم ای پناه لحظه هایم

صدایت می زنم با گریه هایم

صدایت می زنم بشنو صدایم

الهی در شب فقرم بسوزان

ولی محتاج نامردان نگردان

عطا کن دست بخشش همتم را 
 

خجل از روی محتاجان نگردان

الهی کیفرم را می پذیرم

که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک کن تا که با ناحق نسازم 
 

برای عشق و آزادی بمیرم 

 خدایم ای پناه لحظه هایم

صدایت می زنم با گریه هایم 

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

در سراشیبی این راه سیاه

دل من خسته و آشفته دوان

دل من سردتر از یاس سپید

دل من پاک تر از آب روان

 

راه تا خانه ی تاریکی ها

راه تا خیمه ی تنهایی هاست

راه من ... جاده ی من یک پل سخت

بر سر کو چه ی دلتنگی هاست

 

بر دو چشمان من از شوق بهار

آسمان بوسه ی باران می زند

قلبم اما در گریز از آسمان

حرف پاییز و ... زمستان می زند

 

قلب تنهای نگاه خسته ام

با امید ماه و باران زنده بود

آسمان زندگی اش ولی

از سیاهی ، از کویر آکنده بود

 

راه من از صبح . امید و بهار

تا شب سرد زمستان می رود

راه من تا قعر دریای سکوت

تا زمان مرگ باران می رود

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

            

باتوام اي سهراب اي به پاكي چون آب

 

يادته گفتي بهم تا شقايق زندست زندگي بايد كرد 

 

نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد ديگه با چي كسي رو دل خوش كرد؟

 

یادته گفتي بهم اومدي سراغ من نرم آهسته بيا كه مبادا تركي برداره

 

چيني نازك تنهايي تواومدم آهسته نرم تر از يك پر قو خسته و چشم براه

 

يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار  فكر كنم شدم دچار

 

تو خودت گفتي كه تنهاست  ماهي اگه دچار دريا باشه

 

آره تنها باشه يار غمها باشه

 

يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم ميفروشم به شماتا با آواز شقايق

 

كه در آن زندانيست دل تنهايي تان تازه شود

 

 ديگه حتي اون شقايق كه اسير قفسه سهراب ساحل يك نفسه

 

نيست كه تازگي براي اين دل تنهايي من

 

پس كجاست اون قفس شقايقت منو با خودت ببر به قايقت

 

راست ميگفتي كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره كاشكي دلشون شيدا بود

 

من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب تو خودت گفتي بهم

 

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ی عشق تراست

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

 

زندگی با آدمهاش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی به جز گریه بی صدا نبود



نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دل جدا نمی کنه



قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ماتم قلب خسته یه آدم

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم وغصه هر چی بگم بازم کمه

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |

                          

نه از آشنایان وفا دیده ام                  

نه در باده نوشان صفا دیده ام

ز نامردمی ها نرنجد دلم                       

که از چشم خود هم خطا دیده ام

به خاکستر دل نگیرد شرار                 

من از برق‌ٍ چشمی بلا دیده ام

وفای تو را نازم ای اشک غم                

که در دیده عمری تو را دیده ام

دگر مسجدم خانه ی توبه نیست             

که در اشک زاهد ریا دیده ام

نه سودای نام و نه پروای ننگ            

از این خرق پوشان چه ها دیده ام

طبیبا مَکن مَنعم از جام می                  

که درد درون را دوا دیده ام

حریم خدا شد چه شب ها دلم                 

که خود را از عالم جدا دیده ام

از آن رو نریزد سرشکم ز چشم             

که در قطره هایش خدا دیده ام

برو صاف شو تا خدا بین شوی            

ببین من خدا را کجا دیده ام

+ نوشته شده در ساعت توسط باران |